اظهار ارادت یک سودانی به امام خمینی در مسجدالحرام


به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، دهه 90 را باید دهه سفرنامه‌های تازه درباره حج دانست؛ در این دهه، نویسندگان بسیاری به حج مشرف شده و خاطرات خود را از این سفر فراموش‌نشدنی روایت کرده‌اند.

یکی از آثار منتشرشده در این زمینه در دهه 90، «دو شهر عشق»، سفرنامه حج محمدحسین قدمی است که در سال 1398 از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شد. قدمی در این اثر تلاش کرده است تا با زبانی طنز به روایت اتفاقات رخ‌داده در سفر حج بپردازد.

در بخشی از این سفرنامه می‌خوانیم:

«قبله»

با احترام وارد می‌شویم؛ زیارتی مجدد. کعبه زیر باران و بارش نور شست‌وشو می‌شود. پروژکتورهای قوی بر گنبد و گلدسته‌ها می‌تابند. چرخش منظومه‌وار حاجیان سفیدپوش به گرد کعبه و آمدوشد نهری سپید از آدم‌های خداپرست، چه ابهت و چه عظمتی! به‌راستی انسان را میخکوب می‌کند.

قرار برگشت را می‌گذاریم و از هم جدا می‌شویم و من، تنها، تکیه بر ستون. تنهایی فرصتی است تا کتاب دل را مرور کنی. پنجره ذهن را می‌گشایم و محو قبله می‌شوم. یعنی همین‌جا بود که امام حسین(ع) حج خود را نیمه‌کاره رها کرد و به دشت بلا رفت؟ در تاریخ آورده‌اند، آن روز که قصد ترور آقا را در حرم داشتند، رو به صحابه کرد و گفت: «نمی‌خواهم به حرم خدا بی‌حرمتی شود. ای مردم، مرگ برای فرزندان آدم همچون گردنبندی است زیبنده و زیبا بر گردن دختران جوان.»

حضرت مهدی(عج) هم هرسال به دیدار خانه خدا می‌آید و حج می‌گزارد. به وقت قیام هم از کنار در همین کعبه به پا می‌خیزد و گردن ناکسان را می‌زند و به داد بی‌کسان می‌رسد؛ با پشتیبانی همه پیامبران، آخر اینجا خانه همه است.

به طواف خانه می‌روم و اقامه دو رکعت نماز برای پدر و مادر و دوستان ملتمسی زیر ناودان طلا…

و اما دیده‌ها و شنیده‌های طواف:

بنده‌خدایی را دیدم که پرچم جمهوری اسلامی ایران و عکس امام(ره) را به دیوار کعبه می‌مالید و تبرک می‌کرد. خواستم بپرسم از کدام گوشه جهان آمده که این‌چنین عشق و عطشی دارد… اما سیل جمعیت مجالم نداد.

وقت نماز یک سودانی کنارم نشست. در نگاه اول مرا شناخت:

ایرانی، امام خمینی؟

بله.

در آغوشم کشید و اظهار ارادت به امام و انقلاب کرد. به یاد حرف رهبر می‌افتم که این انقلاب بی‌نام خمینی در هیچ جای جهان شناخته نیست. زبانمان مشترک نبود، مطالبی دست‌وپا شکسته ردوبدل شد. تقلا می‌کرد مطلبی را بفهماند اما فقط کلمه خمینی را می‌فهمیدم. یک نفر به کمک آمد و گفت: می‌گوید خمینی دوازده سال دارد. می‌پرسم یعنی چه؟ عمر انقلاب را می‌گوید؟ ولی نه، حرفش این بود که ابتدای انقلاب، دوازده سال پیش خداوند به او فرزندی عطا کرد که نامش را خمینی گذاشته و خمینی اکنون دوازده‌ساله است.

در صف پنجم نماز جماعت جا می‌گیرم؛ درست روبه‌رو، در چند قدمی حجرالاسود. اینجا تنها جایی است که روبه‌روی هم نماز می‌خوانند؛ گرداگرد کعبه زن و مرد مختلط. باورتان نمی‌شود اگر بگویم یک زن و شوهر کنار هم در نماز جماعت شرکت داشتند…

بگذریم. شرطه‌ها با گفتن «الصلوة، الصلوة» از ادامه طواف جلوگیری می‌کنند، ولی چند نفر سمج بی‌ملاحظه برای یک بوسه دیگر از حجرالاسود همچنان اصرار و التماس و پافشاری می‌کنند. کسی نیست به این خروسان بی‌محل بگوید:

کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود

حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

عربی با یک کاسه می‌آید؛ با ماده‌ای به رنگ قهوه‌ای و به سفتی حنا چنگ می‌زند و به سنگ‌های اطراف در کعبه می‌مالد و صیقل می‌دهد. لابد این هم یک جور اعتقاد است…

 

آخرین اذان گفته می‌شود و منادی می‌گوید: «استووا وَاعْتَدِلوا و اسْتَقیموا» و تکبیر مکبر و… حمد طولانی و بی‌بسم‌الله؛ شاید در دل و قنوتی به اندازه هشت رکعت نماز ظهر و عصر ما. به قیام متصل به رکوع که می‌رسد: ربنا و لک الحمد.»

 انتهای پیام/



منبع: خبرگزاری تسنیم

احوال حج_۲۵/ همسرم آمد و گفت: یک حج از حضرت رقیه(س) گرفتم


به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، حامد عسگری نویسنده کتاب خال سیاه عربی در ادامه روایت خود از سفر حج گفت:

حج اصلا مسئله من نبود؛ معتقد بودم اگر پولی داشتم 10بار هم که شده برم کربلا ولی حج نرم. گزاره‌هایی هم مثل یمن و وهابیت این عزم را جزم‌تر کرده بود. طوری که اگر میلیاردر هم می‌شدم شاید برای رفع تکلیف به حج می‌رفتم.

والدین همسرم از 15سال قبل برای حج ثبت‌نام کرده بودند. پدر خانمم بیمار شد و با نظر پزشک از سفر منع شد. مادرخانمم هم گفت تنهایی حج نمی‌رم.

همسرم گفت فیش را به من بدهید تا به حج بروم و قبول کردند.

کلاس‌های حج شروع شد و بعد از هرکلاس و دوره از تنها گذاشتن من و بچه‌ها ابراز نگرانی می‌کرد.

در میان این رفت‌وآمدها برای ضبط کلیپی به سوریه دعوت شدم؛‌ به دلایلی حضور ما طولانی شد و درخواست کردم با هزینه شخصی خانواده را به سوریه ببرم.

چند روزی که آنجا بودیم، شب‌ها به اتفاق گروه به حرم حضرت رقیه می‌رفتیم. شب آخر همه از حرم بیرون آمدیم اما همسرم نیامد. حرم خالی شده بود اما خبری از همسرم نبود. حدود 40 دقیقه بعد با چشمانی سرخ از گریه بیرون آمد؛ گفتم چرا انقدر دیر؟ همه را معطل خودت کردی؟ زل زد در چشمانم و گفت: از خانم برایت یک حج گرفتم! نگفت دعا کردم، گفت گرفتم!

مدتی بعد، قرار بود از خانه خودمان به خانه پدرهمسرم بروم، تنها بودم، تلفن زنگ زد و گفت: آقای عسگری؟ گفتم بله؟ گفت حج می‌آیی؟

گفتم حج اسم برنامه‌ای است؟ گفت نه بابا حج تمتع؛ گفتم من حامد هستم، عسگری. گفت بله حامد عسگری شاعر نویسنده روزنامه نگار. فک من قفل شد. گفت تا اذان صبح پاسپورت را برایم بفرست و قطع کرد.

یک طرف سرم می‌گفت قسط وام‌، کارها، قول‌ها و یک طرف دیگر می‌گفت خره برو وگرنه 15سال باید منتظر بمانی. بعد با کدام پول می‌توانی حج بروی؟ الان 36 ساله هستی و توان دویدن و رمی‌کردن داری بعدا معلوم نیست قسمتت شود. در این نزاع نهایتاً سمت موافق سرم برنده شد و گفتم می‌آیم.

 

.

 

انتهای پیام/



منبع: خبرگزاری تسنیم

“باب بنی‌شیبه”، جایی که بت‌های جاهلیت دفن شدند


به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، «چراغستان خاموش و مسجد بی‌محراب» نوشته حسن‌رضا رفیعی،  سفرنامه‌ای متفاوت از حج است؛ خاطره‌ها و برداشت‌هایی از سفر حجاز، اما نه یک سفرنامه معمولی که در آن به درج خاطرات روزانه اکتفا شده باشد و نه یک نوشته مستقل درباره موضوعی خاص. در این کتاب، علاوه بر خاطره‌های سفر حجاز، برداشت‌های نگارنده از روح اعمال، باطن اماکن و وضعیت فکری – عقیدتی حاکم بر این سرزمین نیز عنوان شده است.

مطالب کتاب در دو فصل تدوین شده است: فصل اول، «چراغستان خاموش» که خاطره‌های سفر مدینه را در بر می‌گیرد و فصل دوم با عنوان «مسجد بی‌محراب» که به خاطرات سفر مکه اختصاص یافته است. علاوه بر این‌ها، مباحث تاریخی و احکام نیز در کنار خاطرات قرار گرفته‌اند تا مطالب کتاب سندیت یابند و به اصالت آن‌ها خدشه‌ای وارد نشود.

«زیارت غار ثور و بازگشت به ایران»، «کعبه و روح طواف»، «آغاز احرام»، «سفر از کجا به کجا»، «صورت مسجدالحرام»، «خانه زهرا(س) و علی(ع)»، «وداع با مدینه»، «زیارت دوره در مدینه و تحولات مسجدالنبی» عناوین بخش‌هایی از کتاب را تشکیل می‌دهند.

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:

«بنا به توصیه رئیس ایرانی هتل قرار بر این بود که زائران کاروان ما همیشه از باب ملک عبدالعزیز به مسجد‌الحرام رفت و آمد داشته باشند تا به راحتی به ایستگاه مینی‌بوس‌های هتل ایلاف السد بیایند و گم نشوند. ناگاه توصیه یکی از دوستان روحانی در ایران به یادم آمد که گفت: سعی کنید همیشه از باب بنی شبیه به مسجد‌الحرام وارد شوید که محل دفن بت‌های زمان جاهلیت عرب است و فضیلت و ثواب زیادی دارد.» نگارنده متذکر این نکته شد و و رئیس و روحانی کاروان ضمن تشکر از رئیس هتل بنا به توصیه و تذکر داده شده اعضای کاروان را به سوی باب بنی‌شبیه در شرق مسجد‌الحرام بردند.

البته این برادر روحانی همکار پیش از سفر چند نکته دیگر را نیز به نگارنده یادآور شد که در طول سفر خیلی به کار آمد و مفید بود؛ از جمله اول آنکه وقتی به زیارت می‌روی، سعی کن عظمت بناها و سنگ‌ها و حجم اماکن تو را به خود مشغول نکند تا روح زیارت و اعمال را دریابی. دیگر آنکه همیشه اولین زیارت را به نیت پدر و مادرت به جا آور، چون به گردن شما حقوقی سنگین دارند و توصیه سوم آنکه سعی کن هنگام ورود به مسجدالحرام و خواندن دعای مخصوص توسط روحانی کاروان، چشمانت متوجه زمین باشد و به کعبه نگاه نکنی؛ بعد از دعا به سجده برو و در برخاستن از سجده به کعبه بنگر و از خدا خواسته‌های خود را بخواه؛ زیرا قول مشهور است که خداوند سه حاجت را از کسانی که برای اولین بار چشمشان به کعبه می‌افتد برآورده می‌کند.

باب بنی‌شیبه بسته بود. در جوار آن باب‌السلام قرار دارد که یکی از درهای اصلی ورود به مسجدالحرام است. این در باز بود. همه درهای ضلع شرقی به محدوده فضای میان صفا و مروه باز می‌شود و این‌گونه نیست که هر در، راهرویی جدا تا صحن حرم داشته باشد. به این جهت باب‌السلام و باب بنی‌شیبه در واقع به یک محوطه باز می‌شوند. شاید باب‌السلام را بدین جهت نام‌گذاری کرده‌اند که این باب جایگزین باب بنی‌شیبه شده است و بیشتر زائران از این در به مسجدالحرام وارد می‌‌شوند و در پیشگاه الهی به سجده می‌افتند. بقیه درهای مسجدالحرام مستقیماً به شبستان‌های دورتادور مسجد راه دارند.

اولین عمل واجب بعد از اجرا،‌ طواف خانه خداست. در آستانه ورود به صحن مسجد دعای مخصوص خوانده شد. پس از آن با همه همزمان به سجده رفتم و بعد از برخاستن خود را در مقابل کعبه و کعبه را در مقابل خود دیدم و درخواست برآورده شدن سه حاجت از صاحب کعبه: آمرزش گناهان و عاقبت به خیری‌، آمرزش درگذشتگان خصوصاً پدر و مادربزرگم که حقوقی جبران‌ناپذیر و سنگین بر گردنم دارند و شفای بیماران خصوصاً دو بیمار سفارش شده. آنگاه برای طواف به سوی کعبه رفتیم.»

حج 1404 ,

انتهای پیام/



منبع: خبرگزاری تسنیم

احوال حج۲۷/مشعر، قیامت زمین؛و اذانی که صور اسرافیل مردگان شد


به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، سجاد محقق نویسنده کتاب «حاجی غیربازاری» در ادامه روایت سفر حج و نگارش سفرنامه گفت:

روزی که از حج برگشتم سفرنامه من آماده بود، قرار بود بعضی دوستان نظراتی بدهند اما بعد گفتم همون‌طور خالص بماند بهتر است. سوانح نوشتن در این سفر خیلی برای من زیاد بود، مثلاً یکی از روزها وقتی یادداشتم را خواستم برای دوستم ارسال کنم، از فرط خستگی به‌اشتباه آن را پاک کردم و مجبور شدم دوباره بنویسم.

یا اینکه وقتی از مزدلفه و مشعر می‌خواستیم به منا برویم، چون جوانِ کاروان بودم، در حالی که پرچم کاروان، کوله‌پشتی خودم و کوله‌پشتی دو زائر مسن روی دوشم بود، در گرمای مرداد عربستان با موبایل مشغول یادداشت‌نویسی بودم، می‌دانستم که وقتی به منا برسیم دیگر فرصتی برای نوشتن ندارم.

خیلی جالب بود وقتی برگشتم هر کار می‌کردم سه چهار صفحه مقدمه سفرنامه را بنویسم، نمی‌شد تا اینکه این مقدمه را که بخش پایانی آن را می‌خوانم نوشتم:

امروز سه‌شنبه است فقط 48 ساعت از تسویه وامی که برای حج گرفته بودم گذشته و من در دمشق حوالی زینبیه در ایامی که به زمان حج نزدیک می‌شود لپ‌تاپ را جلوی رویم باز کردم و بدون مکث جملات این مقدمه را پشت‌سر‌هم نوشتم. اگر نظرتان این است که نثر خوبی ندارد با شما هم‌رأیم، هم به شما حق می‌دهم و هم به خودم، می‌شود متن را نگه دارم و دوباره دستی به سرش بکشم اما نمی‌خواهم، دوست دارم مثل خود یادداشتهای حج بکر باشد و ناب و دست‌نخورده.

زیارت حرم حضرت زینب دعای عصر عرفات حج من بود و حالا بعد از 18 سال دوباره به دمشق آمدم. مقدمه‌ای را که دو سال بود نمی‌توانستم بنویسم، نوشتم و باید حاضر شوم تا برای نماز مغرب به حرم بانوی بزرگوار بروم شاید شما هم اگر جای من بودید دستتان می‌لرزید و همین‌طور می‌نوشتید.

17 تیر ماه 99 هست و اوج کرونا در شرایطی که سوریه وضعیت نیمه‌جنگی داشت و من دقیقاً فردای روزی که قسط آخر سفر حج را دادم برای یک پروژه کاری دعوت شدم و خیلی باعجله رفتم سوریه که حدود چهار ماه طول کشید.

این استجابت دعای حج است که وقتی اتفاق می‌افتد آدم باورش می‌شود که حرف‌هایش شنیده شده و این خیلی به آدم آرامش می‌دهد.

بخش دیگری هم در مورد روز بعد از عرفه هست که پشت جلد کتاب آوردم و خیلی کوتاه است و دوستش دارم:

شب عرفه جان دادیم و روز عرفه متولد شدیم، در مشعر در آستانه قیامت زمینی‌مان هستیم و فقط مانده یک صور اسرافیلی، تا این جماعت آرام‌گرفته در مشعر را بشوراند و بلندشان کند و سکینه توی دل‌هایشان را ببرد چنان‌که از دل ابراهیم برد. صور دمیده شد، صدای اذان مرده‌ها را زنده کرد ولی این جماعت دل‌نگران نیستند، خدا لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی را دیروز در عرفه به دل همه ما نشاند. نماز را که بخوانیم آفتاب که بزند، آفتاب بخت ما هم خواهد زد، عازم منا خواهیم شد همین امروز.

 

.

انتهای پیام/+



منبع: خبرگزاری تسنیم

ارکان کعبه به روایت حاج صادق آهنگران


به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، دهه 90 را باید دهه سفرنامه‌تازه درباره حج دانست،‌ در این دهه نویسندگان بسیاری به حج رفته و خاطرات خود را از این سفر فراموش‌نشدنی روایت کرده‌اند.

یکی از آثاری که در دهه 90،‌ در این زمینه منتشر شده است،‌ «دو شهر عشق» سفرنامه حج محمد حسین قدمی است که در سال 98 از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شده است. قدمی در این اثر تلاش کرده تا با زبانی طنز به روایت اتفاقات رخ داده در سفر بپردازد.

در بخشی از این سفرنامه می‌خوانیم:

صدای آشنا

طبقه دوم، روبه‌روی ناودان طلای کعبه، پاتوق ایرانی‌های اهل حال و محل تجمع و نیایش شب‌زنده‌داران دلسوخته است. به آنجا می‌روم. تک‌تک چهره‌ها را برانداز می‌کنم بلکه دوست و آشنایی ببینم. داشتم مأیوس می‌شدم که صدای آشنایی از پشت سر مرا به خود آورد:

برادر قدمی!

برمی‌گردم. آهنگران است، مداح اهل‌بیت، همان حاج صادق خودمان. دشداشه‌ای سفید به تن دارد با همان چفیه‌ای که در جبهه‌ها به گردن داشت؛ منتهی این بار جلوی صورت گرفته و خیلی آهسته و محتاط حرف می‌زند. می‌گوید: «خوب شناختمت، نه؟»

آره ولی این چه قیافه‌ایه به خودت گرفتی؟

بیا این‌طرف تا واست بگم… آخه ملت منو می‌شناسن و ولم نمی‌کنن، می‌گن بخون.

خوب بخون مگه چی می‌شه؟

آخه نمی‌شه، تجمع ممنوعه، گفتن نخون ولی گاهی با اصرار جمعیت که زیاد بشه شرطه‌ها میان.خانواده‌های شهید گوشه‌ای می‌شینیم و آرام و آهسته زمزمه می‌کنیم.

می‌گویم یعنی می‌خوای واسه مام نخونی؟

دوتایی می‌خندیم. پیشنهاد می‌کند برویم پایین کنار کعبه و در جای مناسبی بنشینیم و دعای مجیر را بخوانیم… و می‌رویم. عجب شانس و توفیقی دارد، هر سال با گروه و کاروانی رهسپار است. امسال با کاروان جانبازان آمده است. خوشا به سعادتش، کاش ما هم یک ته صدایی داشتیم. به همکف که می‌رسیم کمی بر روی پله‌های مشرف، رو به قبله می‌نشینیم درحالی‌که به کعبه خیره شده می‌گوید: از لحظات اینجا به خوبی استفاده کن. هر وقت که دعا و نماز نمی‌خونی و زیارت و طواف نمی‌کنی به کعبه نگاه کن، این کار عبادته، نگاهتو برداری ثواب هم قطع می‌شه… رکن‌های کعبه و قضیه ناودون طلا رو هم که می‌دونی.

نه بابا، ما از بیخ عربیم، همین قدر می‌دونم که اینجا خونه خداست!

عرض کنم خدمتت که… به چارگوشه‌های کعبه می‌گن ارکان کعبه، هرکدومش به اسم داره اینکه روبه‌روی ماست رکن عربی، به اون زاویه آن‌طرف که حجرالاسود نصب شده رکن اسوده بهش رکن عراقی هم می‌گن.

چرا؟

چون محاذی روبه‌روی کشور عراقه. رکن شامی هم در زاویه شمالی واقع شده و رکن یمانی سمت جنوب کعبه دو تا سقف داره دیواره‌های داخل هم سنگ مرمره

تاریخچه ناودون طلا چیه؟

این ناودون طلا اول چوبی بود که توسط قریش کار گذاشته شده بود قبلش هم که کعبه اصلا سقف نداشت.

این ناودون طلا هم میگن هدیه شاه عثمانی بوده. راستی مستجار یادت نره؟

 مستجار کجاست؟

دیوار بین رکن عربی و جنوبی،‌ همون جا که الان عده‌ای سر بر آن گذاشتند و می‌نالند به اونجا میگن مستجار. از امام صادق علیه السلام روایت شده که قلب و  صورتت را در مستجار به کعبه بچسبان و دعا کن و بگو اللهم البیت… بعد به گناهت اقرار کن و آمرزش بخواه که مشمول رحمتش می‌شوی. دیگه از جاهایی که دعا مستجاب می‌شه بین حجرالاسود و در کعبه است که بهش میگن ملتزم و امام صادق (ع) اسمشو گذاشته حطیم. این نقطه با فضلیت‌ترین نقطه روی زمینه که حضرت آدم توبه‌ش پذیرفته شده است.

گفتنی‌های قبله تمام نشدنی است بقیه حرف‌ها را می‌گذاریم برای روزهای بعد. فعلا برویم تا جای مناسبی را برای دعا پیدا کنیم…. در این بین حاجیه خانمی او را می‌شناسد.  می‌گوید: «شما آهنگران نیستید؟»

چرا خودم هستم.

ـ بچه‌م آرزو داشت با شما عکس داشته باشه، دست شمارو ببوسه ولی شهید شد. ما عکس شما رو تو منزلمون قاب کردیم و داریم.

ـ  خدا خیرتون بده مادر

در همین حین چند زن دیگر می‌رسند.

ـ  آقای آهنگران امشب کجا می‌خونید؟

 آنها می‌دانستند که هر ساعت و هر شب موضع تغییر می‌کند و  جای جدیدی دعا خوانده می‌‌شود.

حاج صادق می‌گوید:

نه مادر دیگه نمی‌خونم، شرطه‌ها نمیذارن، مزاحم میشن.

ـ خدا لعنتشون کنه… تو رو خدا یه بار دیگه بخون، اینا مادر شهیدن دلشون می‌شکنه.

همین که می‌نشیند دیگران هم می‌آیند.

باشه مادر چشم مراقب باشین شرطه‌ها متوجه نشن.

گویا از دور کشیکش را می‌کشیدند.

دعای توسل را آهسته و سر به زیر  ـ به طوری که سعی می‌کند خودش را مخفی کند ـ مثل همیشه با زمزمه «الهی قلبی محجوب …».  شروع می‌کند.

هنوز کلام خارج نشده سیل اشک‌ها جاری می‌شود.  اواسط دعا مادری عکس فرزند شهیدش را جلوی حاجی می‌گذارد.

ـ این پسر شهیدمه، هفده سال داشت.

بغض گلو را می‌فشارد و توان خواندن را می‌گیرد.

گویا آتش به باروت رسیده باشد صدای گریه اوج می‌گیرد و حاجی ادامه می‌دهد:

ای مادر شهید در این محل مقدس به خدا بگو که فرزند مظلومت را چگونه کشتند. بگو که به چه جرمی فرزندم را کشتند بگو که چه ظلمی بر مردم ما رفت، بگو که…»

انتهای پیام/



منبع: خبرگزاری تسنیم

احوال حج_۲۸/ زندگی پس از حج؛ روایت گشایش‌های عجیب


به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، حامد عسگری، نویسنده کتاب خال سیاه عربی در ادامه روایت‌های خود از تجربه سفر حج و نگارش سفرنامه‌ گفت: 

از غذا، لباس، یخچال و شکمتان بزنید و حج را تجربه کنید. تا یک سال بعد از حج اگر بی‌وضو بودم حس می‌کردم نجس هستم، حج طوری شما را صفرشویی و موتورشویی می‌کند که پرهیزهایی که در شما درونی شده حیرت‌آور می‌شود.

خیلی از خدا معذرت‌خواهی کردم بابت اینکه می‌گفتم من فقط کربلا می‌روم البته که در مفاخره کربلا و کعبه، کربلا دست بالا را دارد اما حج خیلی کارها می‌کند.

یک برکت و فراوانی و گشایش‌هایی در زندگی ایجاد می‌کند که اصلاً باور نمی‌کنید.

من در این فکر بودم که چهل روز باید بروم و قسط وام و خرج زندگی و وام مسکن و اجاره خانه چه می‌شود، اما  خدا می‌داند اصلاً نفهمیدم چطور حل شد.

فروشنده خانه‌‌ای که خریدم، می‌گفت مقداری بیشتر بده و پارکینگ را هم بردار، اما وقتی رفتم حج و برگشتم، گفت پول نمی‌خواهم همینجوری به نامت می‌زنم. به بنگاهی مقداری بابت کمیسیون بدهکار بودم و قرار بود بعد از حج پول را بدهم، اما گفت کمیسیون را نمی خواهم.

از این دست گشایش‌ها به دفعات در موارد دیگری مثل کتاب‌ها و تولیداتم ایجاد شد.

 

.

انتهای پیام/



منبع: خبرگزاری تسنیم

معرفی ۹ ستون تاریخی مسجد‌النبی


به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم،‌ یکی از سفرنامه‌های حج نگاشته‌شده در سال‌های پس از انقلاب «غوغای غبار» نوشته گلعلی بابایی است،‌  بابایی سال 1387 به سفر حج رفت و حاصل این سفر را به‌صورت سفرنامه در انتشارات سوره مهر منتشر کرد.

سفرنامه حج بابایی در «غوغای غبار» از مرداد 87 در تهران شروع می‌شود و تا آذر ماه همان سال در مکه ادامه پیدا می‌کند. وی در جایی درباره اینکه چرا اسم این کتاب را «غوغای غبار» گذاشته گفته است: «در حین طواف و نیز حضور در مسجدالنبی(ص) احساس می‌کردم گم‌شد‌ه‌ای هستم در غبار، البته این شعر میرشکاک هم در اندیشه‌ام بود که گفته: در تکاپوی سراغ بی‌نشان معشوق خویش، جاده‌ها خواندیم و غوغای غبار آموختیم.»

در بخشی از این سفرنامه بابایی به معرفی و شرح تاریخچه‌ای درباره مسجد النبی می‌پردازد که خواندنش خالی از لطف نیست،‌ او می‌نویسد:

«همان روز/ ظهر / مدینه

چند دقیقه‌ای تا اذان ظهر وقت داریم که از دارالرحمه به سمت مسجد‌النبی راهی می‌شویم، اولین پیچ خیابان را که رد می‌کنیم قبة‌الخضراء گنبد یکدست سبز و باشکوه بارگاه نبوی نمایان می‌شود.

درجا تصویر بزرگ همین گنبد و بارگاه در نظرم تداعی می شود که اواسط دهه هفتاد به همت هنر مرد شهید و برادر عزیزم حاج سعید جان بزرگی، عکس برداری شده بود و در راهرو ستاد فرماندهی لشکر 27 چشم‌های آدم‌ها را جلا می‌داد. یاد سعید شهیدمان به خیر!

همین که چشمم به مناره‌های مسجدالنبی و خصوصاً گنبد خضرای حرم نبوی می‌افتد، بی‌اختیار اشک است که در چشمانم حلقه می‌زند. نفسم در سینه حبس می‌شود و پاهایم می‌لرزد با خود می‌گویم: «خدایا من که می‌دانم لایق این سفر، نبودم اما لطف و کرم تو و شفاعت شهیدان آبرومند درگاه تو مرا به این بهشت ​​زمینی روانه کرد پس برای همه این نعمت‌ها تو را شکر می‌گویم.

هرم گرمای آفتاب، مثل موج عظیمی برآمده از اقیانوسی جوشان و نامرئی بر بدن‌های زائران و سنگ فرش‌های زیبای حرم نبوی فرود می‌آید، اما جلوه زیبای حرم پیامبر(ص) به هرکسی اجازه نمی‌دهد این همه گرما را احساس کند. آن قدر از خود بی‌خود شده‌ام که حتی از رعایت آداب نماز خواندن به سبک مسلمین اهل سنت غافل می‌شوم و همین امر باعث می‌شود که در آداب نماز چند تا سوتی هم بدهم مات و متحیر، فقط به اطرافم نگاه می‌کنم. خدایا! مسجد پیغمبر(ص) که می‌گویند، همین است؟  یعنی من الان زائر حرم نبوی هستم؟  نه خیر….. هنوز هم باورم نمی‌شود!

همان روز / داخل مسجد النبی / نماز عصر

تا چشم کار می‌کند،‌ مسلمان‌ها زن و مرد، پیر و جوان، با ملیت‌ها و زبان و فرهنگ و چهره‌های مختلف، صف به صف، کنار هم به نماز ایستاده‌اند. آنها را نمی‌شناسی. زبانشان را هم بلد نیستی، اما احساس می‌کنی که حرفهایشان را می‌فهمی. از جنس خودت هستند. یکی از اروپا آمده،‌ آن دیگری از آفریقا،‌ آن یکی از آسیای میانی و جماعتی دیگر از آسیای جنوب شرقی؛ سیاه زرد و سفید؛ همه در کنار هم حمد یک خدا را می‌گویند. نماز که تمام می‌شود، می‌نشینم به تماشای فضای داخلی مسجد؛ فضایی بسیار مجلل با ستون‌هایی صیقلی، دیوارهایی با نقش و نگارها و ظرافت کاری‌های تحسین برانگیز، فرش‌های پربها و قندیل‌های آویخته. احساس می‌کنی در و دیوارها با تو سخن می‌گویند. ستون‌های هلالی شکل سبک بیزانسی که امویون حاکم بر شامات، آن را از رومیان تار و مار شده به میراث بردند و در معماری اماکن مقدسه وارد کردند در کنار ستون‌های کلفت و ساده سبک معماری مصریان باستان، پشت به پشت هم در همه سالن‌ها به چشم می‌آیند.

به مطالعات پراکنده تاریخی که در ذهن تلنبار کرده‌ام، مراجعه می‌کنم تا دانسته‌هایم را با حقیقت وضع این مسجد زیبا و باشکوه تطبیق بدهم.

قسمتی از مسجد‌النبی فعلی که در ناحیه جنوب غربی (رو به سوی قبله مسجد) قرار دارد و حد فاصل میان منبر و قبر پیامبر(ص) است، به نام روضه مطهره یا روضه شریفه شناخته می‌شود. روضه در واقع همان بخش اصلی مسجدی است که پیامبر(ص) به دست مبارکش تأسیس فرمود. ادای نماز و دعا در این قسمت از مسجد، فضیلت زیادی دارد؛ چراکه در حدیثی معتبر به نقل از رسول خدا(ص) به عنوان باغی بهشتی معرفی شده است.

و اما نظریه علمای شیعه درباره روضه شریف آن است که روضه از دیوار محراب در جنوب که امروز آن را با نرده‌های فلزی سبک و متحرک از سایر نقاط مسجد تفکیک کرده‌اند آغاز و در شمال به چهارمین ستون عمارت فعلی منتهی می‌شود؛ یعنی یک ستون علاوه بر آنچه اهل سنت می‌گویند و حد دوم آن در شرق داخل بیت پیامبر(ص) و بیت حضرت فاطمه(س) است و در سمت غرب برابر است با منبر شریف.

در محدوده روضه مطهر سه مکان مقدس قرار دارند: مرقد مطهر رسول خدا(ص)، منبر و محراب ایشان.

افضل اماکن این مسجد، مدفن رسول خدا(ص) است؛ پیامبری که محبوب خدا و خلق بوده و دیانت توحیدی اسلام، حاصل تلاش بیست و سه ساله دوران رسالت اوست.

حسب اجماع مورخان پیکر رسول خدا(ص) در همان حجره‌ای که وفات یافت مدفون شد؛ حجره‌ای که متعلق به همسرش عایشه بود. از دیگر مکان‌های مقدس مسجد منبر رسول خدا(ص) است. در روایات زیادی نقل شده که پیامبر خدا(ص) در آغاز، با تکیه بر تنه درخت خرمایی به ایراد خطبه می‌پرداخت تا اینکه یکی از اصحاب پیشنهاد ساختن منبری را داد تا رسول خدا(ص) روی آن بنشیند و بدین وسیله هم مردم او را ببینند و هم آن حضرت از ایستادن مستمر خسته نشود. مسجد‌النبی در محدوده روضه شریف هم چندین ستون دارد که هر یک به نامی شهرت دارند.

1 ـاستوانه حرس: یکی از ستون‌های متبرک مسجد، ستون حرس یا محرس است. نام‌گذاری آن به حرس، به معنای نگهبان و پاسدار از آن رو است که امام علی(ع) در کنار این ستون می‌ایستاد و از پیامبر نگاهبانی می‌کرد.

2 ـ استوانه توبه: ستونی که ابولبایه صحابی نادم پیامبر در کنار آن از خطای خود، ترک جهاد و ماندن در بین خانه نشینان توبه کرد و خدا هم توبه او را پذیرفت.

3 ـ استوانه وفود: این ستون محلی بود که در کنار آن رسول اکرم (ص) وفد(هیئت‌)های سران قبائل عرب را به حضور می‌پذیرفت و چون در لسان عرب، جمع وفد می‌شود وفود (هیئت‌ها)، چنین اسمی به این ستون دادند. نام دیگر این ستون مجلس قلاده است؛ چراکه بزرگان صحابه در کنار آن گرد هم دایره‌وار، چون دانه‌های قلاده گردنبند) می‌نشستند و به گفت‌و‌گو می‌پرداختند.

4 ـ استوانه سریر: ستونی است که رسول خدا(ص) ایام اعتکاف را در آنجا به سر می‌برد.

5 ـ استوانه قرعه، عایشه، مهاجرین: وجه تسمیه نام اصلی این ستون، حدیثی است از رسول خدا(ص) که فرمود: در کنار این ستون زمینی است که اگر مردم اهمیت آن را می‌شناختند، برای نماز خواندن در آنجا میان خود قرعه می‌انداختند.

6 ـ استوانه حنانه: این ستون در قسمت غربی محراب مسجد قرار دارد و محل دفن تنه درخت خرمایی است که رسول خدا(ص) تا قبل از ساختن منبرش به آن تکیه می‌داد. روزی که قرار شد روی منبر برود، به ناگاه از تنه درخت ناله‌ای شبیه ناله شتر ماده‌ای که از بچه خود جدا شده باشد، برخاست و آرام نگرفت تا وقتی رسول اکرم (ص) آمد و آن را با محبت نوازش کرد و…. ستون خاموش شد.

7 ـ استوانه مربعة القبر یا مقام جبرئیل: محلی که حضرت جبرئیل روح الامین(ع) ملک مقرب خدا از آنجا به رسول خدا(ص) وارد می شد و در شمایل «دحیه کلبی» خوش‌سیماترین مرد عرب، به محضر آن حضرت شرفیاب می‌شد. اینجا در ورودی خانه حضرت فاطمه زهرا(س) هم بوده است.

8 ـ استوانه تهجد: بر اساس برخی نقل‌ها، رسول خدا(ص) هر شب وقتی همه مردم مدینه به خواب می‌رفتند در پشت خانه حضرت علی(ع)، که در آن به داخل مسجد باز می‌شد حصیری می‌انداخت، نماز شب می‌خواند و سرگرم می‌شد به تهجد شبانه.

9 ـ استوانه مخلقه: خلوق به معنای عطر است و مخلقه به معنای معطر. استوانه مخلقه ستونی است که بر آن عود می چیدند و بوی خوش آن فضای مسجد را معطر می‌کرد.

به گمانم فعلاً همین مقدار اظهار فضل در باب تاریخچه مسجد‌النبی کفایت کند. بعد از خاتمه نماز با سادات به هتل برمی‌گردیم؛ برای خوردن ناهاری سبک و استراحتی مختصر.»

انتهای پیام/



منبع: خبرگزاری تسنیم

زیارت ذوقبلتین و ثوابی که به سیدحسن نصرالله تقدیم شد


به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، «خال سیاه عربی» از جمله سفرنامه‌های حج است که خواننده را مجذوب خود می‌کند و به سادگی نمی‌توان آن را کنار گذاشت. حامد عسکری، با بیانی احساسی که پیش‌تر در اشعارش نمایان بود، دست مخاطب را می‌گیرد و او را به کوچه‌های کودکی‌اش در بم می‌برد و تجربیات خود در شناخت خدا را با او به اشتراک می‌گذارد.

سفر حج نیز به قلم منحصربه‌فرد عسکری، به شیوه‌ای خوش‌سبک و شیرین روایت می‌شود. این روایت، خواننده را با احساسات و ارتباطات شخصی نویسنده همراه کرده و او را در تصور و تخیل، به موقعیت‌های مختلف داستان می‌کشاند.

حامد عسکری در این سفرنامه از زبانی روان و توصیف‌های زیبا برای بیان افکار و احساساتش بهره می‌برد. او با استفاده از کلمات دقیق و تصاویر تشبیهی، داستان را به پراحساس‌ترین شکل ممکن روایت می‌کند و تأملات و فکرهای شخصی‌اش را به اشتراک می‌گذارد تا مخاطب نیز با او همذات‌پنداری کند.

او در ابتدای کتاب می‌نویسد: «خدا… این واژه، این مفهوم، بزرگ‌ترین پرسشی بود که در دوران کودکی برای من مطرح شد. این مفهوم، این قدرت، این نور، این حقیقت، این هرچه که هست، کیست؟ از کجا آمده است؟ وظیفه‌اش نسبت به من چیست و وظیفه من نسبت به او چیست؟»

خدا را در اولین سال‌های کودکی از دیدگاه‌های متعددی شناختم. اولین دیدگاه، از معلمان دینی‌ام بود. خدای آن معلمان دینی به همان اندازه تند و سخت‌گیر بود که خودشان بودند. او مانند یک نظام بود، مثل قوانین دقیق و زمان‌بندی‌های مدرسه. اگر کسی اشتباه می‌کرد، عذاب و عقاب داشت؛ تنبیهی که از مدرسه هم سخت‌تر بود و هر خطای کوچکی باعث تحمل آتش جهنم و سنگینی‌های سیاه می‌شد. این خدا به نوعی بی‌تحمل و عصبانی بود و همین سبب برخی رفتارهای منفی من می‌شد. من واقعاً از این خدا ترسیدم.

دیدگاه دوم، از مادرم بود. این خدا مانند مادرم بود؛ مهربان، صمیمی و همیشه در چشمان و صدایش یک قطره احساس و بغض وجود داشت. به این خدا علاقه زیادی داشتم. اگر اشتباه می‌کردم، از من ناراحت می‌شد، اما با یک جمله معذرت‌خواهی، یک «دوستت دارم، خدا»، یا حتی یک «مگه چند تا پسر داری که باهام حرف نمی‌زنی؟»، دلش را می‌گشود، دستم را می‌گرفت و با لبخند می‌گفت: «پسر خوبی باش! من ناراحت می‌شوم که سر تو فریاد بزنم.»

در بخشی از این سفرنامه می‌خوانیم:

«ذوقبلتین مسجدی است دارای دو قبله. مسجد سفید یکدست است با معماری‌ای شبیه به مسجد قبا. دیوارها از کمر به پایین، سنگی شکلاتی‌رنگ دارد. کودک درونم مسجد را به یک کیک سفید بزرگ خامه‌ای تشبیه می‌کند. کودک درونم را ساکت می‌کنم و به همان سفید یکدست مرمری رضایت می‌دهم.

معماری مسجدهایشان ساده است. مسجد خلوت است و به اندازه قبا مشتری ندارد؛ اما از قبا خنک‌تر و خوش‌بوتر است. فرش‌های یکدست عنابی‌رنگی دارد که در هر مترش تقریباً یک جای سجاده درآورده‌اند. پیری کهن‌سال دم در، کیسه کفش به حاجی‌ها می‌دهد. محراب از دور، قامت افراشته به کرشمه و تغزل، بلندبالا و فریباست؛ با مایه سفید که از کرم کاراملی به سفید پررنگ در رفت‌وآمد است.

به خودم می‌گویم خب، این یک قبله‌اش، قبله دیگرش کو؟ سمت راست و چپ محراب اصلی دنبال نشانه یک تغییر رنگ، یک جای محراب گل‌گرفته می‌گردم. نیست.

تصورم این است که آن روز که بین دو نماز فرمان تغییر قبله بر محمد ما (علیه و علی آله السلام) آمد، مثل خود ما که جایی مهمان هستیم و قبله را دقیق نمی‌دانیم و بعد صاحب‌خانه می‌گوید یک کم به چپ یا راست متمایل شوید، متمایل شده‌اند به همان سمت و نماز را ادامه داده‌اند. در کشاکش همین فکرم که مستخدم مسجد، که صورتی گندم‌گون دارد، کار گوگل را می‌کند و از راه می‌رسد و 180درجه آن طرف‌تر از قبله، یک قاب توی سقف نشان می‌دهد و می‌گوید: «هذه قبلة الاول الى مسجد الاقصى و هذه (اشاره می‌کند به محراب جوان) الى کعبة‌الکریم». چه ذوقی می‌کنم از این کشف! و انگشت می‌گزم از حیرت. توی تاریخ خوانده بودم که قبله عوض شده، ولی نه دیگر این قدر! یعنی خدا یک جوری گذاشته توی کاسه آن قوم طعنه‌زن که دیگر نتوانند کمر راست کنند.

یک روحانی می‌بینم که قیافه‌اش ایرانی می‌زند. می‌روم جلو، سلام علیکم. جوابش می‌فهماند که اشتباه کرده‌ام، عراقی است و البته که با عراقی‌ها برادر تنی هستیم. می‌گویم برایم بگوید که دقیقاً چی شد و او دوباره با همان عربی فصیح توضیح می‌دهد که اوایل اسلام، یهودی‌های مدینه کلی طعنه و کنایه به رسول ما می‌انداختند که بفرما این چه دینی است که چوپان یتیم مکی آورده که قبله مستقل ندارد؟ کلی تیکه شنیده؛ کلی حرف‌وحدیث مثل اینکه بگویند این چه کوزه‌گری است که از کوزه دیگران آب می‌خورد. غصه خوردم برای محمد (ص).

چقدر تیکه و طعنه شنیدن سخت است. سیدرضا می‌گفت فرق صبر و حلم توی همین است. صبر مال وقتی است تو دچار یک امتحانی بشوی که هیچ کاری از دستت برنیاید، اینجا را اگر تحمل کنی می‌شوی صبور؛ ولی حلم مال وقتی است که می‌توانی بزنی زیر میز، می‌توانی کافه را به هم بریزی، می‌توانی حقت را بگیری ولی به دلیل و مصلحتی زبان ببندی و خشم مقدس بپیچد توی حنجره‌ات و غمباد شود، بعد شب‌ها بروی سرت را توی چاه و چاله بکنی و حرف بزنی و بعد کلمه‌هایت را دفن کنی. سیدرضا می‌گفت: «حلیم علی است و صبور زینب…»

کجای این مسجد نعلینش را از پا درآورده؟ کجای این مسجد شترش نشسته بوده به نشخوار خارهای مدینه تا حبیب خدا از فریضه برگردد؟ آب وضوی ساعد مهتابی‌رنگش کجای این مسجد به زمین ریخته؟

توی وقتی که برادر عراقی‌ام دارد حرف می‌زند، حباب‌های بالای سرم را می‌ترکانم و دل می‌سپرم به حرف‌هایش. می‌گوید: «خدا» که دیده عزیزکرده‌اش دارد اذیت می‌شود، یک جوری می‌گذارد توی کاسه یهودی‌ها که انگشت به دهان می‌مانند. قبله می‌چرخد؛ آن هم نه یک ذره، دو ذره، بلکه 180 درجه! یهودی‌ها کنف می‌شوند.

دور حضرت موسی بگردم که مشتی از پیروانش فقط پوسته‌ای از دینش را گرفته‌اند و… بگذریم. حرف خودمان را بزنیم.

کعبه می‌شود قبله‌گاه مسلمین جهان. کعبه را می‌گویند پدر گرامیمان آدم ابوالبشر ساخت. ابراهیم خلیل‌الله تعمیر اساسی‌اش کرد و مردم جهان را فراخواند به آیین حج؛ همین حجی که رودخانه‌ای خروشان است و تا اکنون جاری و گواراست.

برمی‌گردم و چرخی توی مسجد می‌زنم، نفس می‌کشم و چند تا دو رکعت نماز می‌خوانم به نیابت از مسعود و حسین و محمد و ایمان، بعد به سمت قبله کهن‌سال که یک نقش دیوار است در جایی حوالی سقف درست بالای در ورودی مسجد، سلام می‌دهم به بیت‌المقدس. افسوس می‌خورم چرا چفیه فلسطینی‌ام را نینداخته‌ام.

ثواب زیارت مسجد را دو قسمت می‌کنم: نیمش را تقدیم می‌کنم به سیدحسن نصرالله و نیمش را به حاج احمد متوسلیان نازنین. امیر تاجیک توی ذهنم می‌خواند: یه مسجد وسط دو  تا مثلث اسیره.

…ذوقبلتین پر از جزئیات زیبا و هوش‌رباست و شدیداً ترغیبت می‌کند به عکس گرفتن. هم معماری زیبایی دارد و هم عکس گرفتن در مسجدی که شاهد اتفاق بزرگی بوده، اولاً و اصولاً چیز جذابی است. این وسط جوانی مصری می‌خواهد از او با محراب و منبر عکس بگیرم. می‌گیرم.

معماری ساده‌ای دارد با پرسپکتیوهایی به شدت جذاب و ستون‌هایی گچ‌بری‌شده. در مساجد حجاز خبری از کاشی‌کاری لاجوردی و فیروزه‌ای و اسلیمی و تنوع رنگ نیست. هر چه هست سنگ سفید و مات است و گچ‌بری‌هایی که نمونه‌شان هم در مساجد خودمان کم نیست و نورپردازی‌های دقیق و لطیف. دیواره‌طورهایی با چوب سرخ گره‌کاری‌شده در طبقه دوم، فضای زنانه را سوا می‌کند و قفسه‌های زیبای قرآن‌ها هم دور تا دور مسجد را زیباتر کرده است.

با روحانی کاروان، ابوعلی، هم‌کلام می‌شوم. از قدس می‌گوید و درود می‌فرستد به روح آقا روح‌الله که روز قدس را بنیان گذاشت تا این مسجد زندانی فراموش نشود. کامم مزه زیتون می‌گیرد؛ زیتون‌هایی آغشته به خون. یاد صبرا و شتیلا می‌افتم، یاد همه آن‌هایی که هفتاد سال است زندگی‌شان غصب شده، یاد مردان در بند گرفتار و زنان و کودکان بی‌مرد و مدد.

مرتضی می‌گفت زن‌های فلسطینی توی گردنشان به جای سینه‌ریز و گردن‌بند، یک کلید آویزان است؛ کلید خانه‌ای که غصب شده، خانه‌ای که شهرک شده، خانه‌ای که نیست. مرتضی می‌گفت هفتاد و خرده‌ای سال است این کلید از گردن مادری به گردن دختری ارث می‌رسد و سند خانه‌ها هم همین جور دست اولاد ذکور خانواده‌ها دست به دست می‌شود.

انتهای پیام/



منبع: خبرگزاری تسنیم

مشق صبر و تسلیم در کلاس هاجر


به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، «سنگ در سرزمین آینه‌ها» یکی از سفرنامه‌های حج منتشر شده در دهه 80 است،‌ سفرنامه‌ای از یک شاعر که ارمغان کنگره شعر حج برای شاعر بوده است.

“آرش شفاعی” شاعر و روزنامه‌نگار در این سفرنامه،‌ خاطرات خود را از سفر حج با زبانی ساده به نگارش درآورده و در این کتاب با پرداختی شاعرانه و ادبی احساس و تاملات شخصی خود را از این سفر معنوی مطرح کرده است.

در بخشی از این سفرنامه در توصیف سعی صفا و مروه،‌ شفاعی، رجوعی به گذشته تاریخ دارد و می‌نویسد:

در کلاس کنیزی سیاه

طواف پایان یافته و اینک نوبت «سعی» است: إن الصفا و المروه من شعائرا… فمن حج البیت أو اعتمر فلا جناح علیه أن یطوف بهما و من تطوّع خیراً فإن الله شاکر علیم. (بقره/158)

سعی یعنی فاصله دو کوه صفا و مروه را پیمودن، صفا مهبط آدم صفی بود و مروه منزلگاه حوّا، نخستین مرأه (زن) تاریخ. هنگامی که خداوند به ابراهیم(ع) دستور داد زن و نوزادش را به سرزمین بی‌آب و علف مکه بیاورد، آنان سمعاً و طاعتاً فرمان الهی را گردن نهادند.

ابراهیم هاجر را، که کنیز اهدایی زنش بود، با نوزاد شیرینش، اسماعیل، به خدا واگذارد و به فلسطین برگشت. هاجر، زنی تنها و مظلوم، که در چرخه زندگانی روزگارش جز تحقیر و شکست و شکنجه نصیبی نداشت، سیه‌چرده‌ای بی‌کس که کنیز دیگری بود، در بیابانی که گرمای جانسوز، تشنگی طاقت‌کش و حیوانات بیابانی‌اش برای جان سپردن کفایت می‌کند، تنهاست، با نوزادی در آغوش، که عطش بی‌تابش کرده و می‌رود و می‌آید، صفا و مروه را تا زمزم معجزه بجوشد.

اینک تو! حیرت هاجر و خوف اسماعیل را دریاب و پا جای پای آنان بگذار. در هَروَله خوف و رجایشان شریک شو، اسماعیل روحت بی‌تاب است برو، بدو، بیا، آسیمه سر و تنها فاصله ترس و امید را طی کن تا آبی گوارا از بالا و پست از برایش جوشیدن بگیرد.

هرکه هستی، هرچقدر برای خود «تیتر» ردیف کرده‌ای، یادت باشد معلم بزرگ تو در این سعی پرشکوه زنی است سیاه، کنیزی تنها که قهرمان همیشه تسلیم و عبودیت است و تاریخ از دورادور تا همیشه نگران عظمت، وقار و ایمان اوست. معلم بزرگ خوف و رجا که اینک سر بر دامن کعبه نهاده و خوابیده، سلام بر تو هاجر!

تاریخ به تماشای این زن ایستاده است. از این کوه تا آن کوه می‌رود تا شاید قطره‌ای آب، گودالی کوچک، چشمه‌ای کم‌رمق در لابه‌لای سنگ‌ها بیابد؛ نومید باز می‌گردد. دلش طاقت گریه‌های جانسوز طفل را نمی‌آورد، برمی‌گردد تا آن کوه و همین‌گونه تا هنگامی که هفت بار رفت و آمد او کامل می‌شود.

می‌ایستد؛ با یأس و تنهایی بجنگد یا اشک‌های داغ نوزادش را تماشا کند که صورتش را هاشور می‌زند؟ می‌نگرد، چشمه اعجاز از زیر پای نوزاد جوشیدن گرفته است. خدا پاداش ایمان و صبر هاجر را می‌دهد، چشمه‌ای به زلالی دل تنها و غریب این زن از میان سنگ‌های سخت و شن‌های داغ می‌جوشد. چشمه‌ای که از دوردست تاریخ تا امروز، تا فردا همۀ دل‌های سوخته در آتش عشق و تسلیم به خداوند و مجروح در زیر بار تحقیرهای طبقاتی و اسارت‌های اجتماعی را می‌نوازد.

از صفا تا مروه تو نیز باید پای در مسیری بگذاری که هاجر گذاشت. صبوری، امید و ترس را با هم تجربه کنی صبوری در مسیری دشوار سخت و جانگداز که به حقانیت آن از صمیم وجود معتقدی، با امید به رحمت و اعجاز خداوند در گشودن راه‌هایی که به چشم عقل نارفتنی و محال می‌آیند و ترس از همه آفت‌هایی که ممکن است در این مسیر تو را از توحیدی شدن از ابراهیم شدن از اسماعیل شدن از هاجر شدن و از محمد(ص) شدن که اسوه حسنه است، دور می‌کند.

هَروَله یعنی به نیم دو رفتن، هروله اوج خوف و رجای توست در این مسیر، در هروله یک شانه‌ات به «باب علی(ع)» است و یک شانه‌ات به سوی کعبه، یعنی در این خوف و رجا به عشق خدا و ولایت اهل بیت(ع) متکی باش تا سربلند از مسیر بیرون آیی.

سعی میان صفا و مروه دشوار است و نفس‌گیر. من که جوانترین عضو کاروان هستم (از بین مردها البته چون یک نوجوان دختر هم در کاروانمان بود) به نیم نفس افتاده‌ام! تن‌پروری شاعرانه اینجا خودش را نشان می‌دهد. روی پله‌های مسجدالحرام می‌نشینیم، بهانه‌ای برای بیشتر تماشا کردن کعبه. آرامش مطلق را احساس می‌کنم موجی از شاعرانه‌ترین و لطیف‌ترین حس‌ها به سویم می‌آید. کعبه چه خاصیتی دارد؟ چرا این چنین زیباست؟ سؤال دارد؟ خانه‌ای که منبع پاکی است و مظهر آزادی. آزادی از همه قیدوبندهای بشری و غیر بشری، اینجا بیت عتیق است، خانه رهایی: «و لیطوّافوا بالبیت العتیق.»

اینک از احرام خارج شو، حج اصغر تمام است.»

انتهای پیام/



منبع: خبرگزاری تسنیم

احوال حج_۱۸/ دفاع مقدس، بستر ورزیدگی در اردوگاه مجاهدسازی حج


به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم،‌  رحیم مخدومی نویسنده کتاب «یار کجاست» نوشت:

می‌توانم بگویم که همه حرفم و محتوای سفرنامه «یار کجاست» برگرفته از اون بیت معروف است که می‌گوید: «کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست»

حج را یک ظاهر می‌دیدیم و یک باطن؛ آنچه که ما دیدیم یک اردوگاه و پادگان بود برای ساختن و ورزیده کردن؛ درست مثل پادگانی که شما را بالای یک بلندی بردند که از ارتفاع بپری و نمی‌دانی در آینده به چه کار شما می‌آید.

اگر آنجا شما را از زیر سیم‌های خاردار سینه‌خیز می‌برند و نصف شب با صدای انفجار بیدارتان می‌کنند و سیبلی می‌گذارند برای شلیک، شباهت زیادی با حج دارد.

شما در عرفات باید بی‌خوابی بکشید، در رمی جمرات باید سنگهای خاصی انتخاب بکنی، اینها همه نماد است که به شما یاد می‌دهند دنیایی که شما را به آنجا انداخته‌اند حتما دنیای مبارزه و انتخاب و حق و باطل است که باید جبهه خودت را انتخاب کنی.

در این جبهه حتما باید اهل رزم و مبارزه باشی و نمی‌توانی تماشاچی باشی؛ صرف اینکه بنشینی عبادت و دعا کنی مشکلی را حل نمی‌کند. حتما باید به صف رزمنده‌ها و سلحشوران بپیوندی و خودت شلیک به هدف را تجربه کنی.

ما اردوگاه و پادگانی دیدیم که از مسلمان، مجاهد پرورش می‌دهد نه صرفاً عابد و عارف؛ می‌خواهد مسلمان، مجاهد بار بیاید.

دفاع مقدس هم در لمس این تجربه به ما کرد و اگر دفاع مقدسی نبود و ما مشرف می‌شدیم به این سفر حج، قطعاً و یقیناً این حس در ما متصور نمی‌شد.

تک تک شهدایی که جلوی چشم ما شناسنامه دستکاری کردند، کسانی که برای شهادت از هم سبقت گرفتند و اخلاصی که در این بچه‌ها بود، اینها از ذهن ما نمی‌توانست پاک شود.

این نگرش خیلی کمک ‌کرد که ما موضوع حج را از این منظر نگاه بکنیم.

 

.

 



منبع: خبرگزاری تسنیم